<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دودینگ‌هاوس &#187; موسی هنرپیشه</title>
	<atom:link href="http://doodinghouse.com/tag/moosa-honarpishe/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://doodinghouse.com</link>
	<description>خانه‌ای ساختم از دود سخن</description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 17:24:13 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>آن موتور</title>
		<link>http://doodinghouse.com/1388/09/09/an-motor/</link>
		<comments>http://doodinghouse.com/1388/09/09/an-motor/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 19:47:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دودینگ‌هاوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دیده و شنیده]]></category>
		<category><![CDATA[دولت خاتمی]]></category>
		<category><![CDATA[موسی هنرپیشه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://doodinghouse.com/?p=394</guid>
		<description><![CDATA[«موسی هنرپیشه» از این معلم‌ها نبود که بیاید و بنشیند و سلامی بکند و درس بدهد و بپرسد و آخر سر هم کیف‌اش را بردارد و برود. گرچه معلم عربی بود، اما کلاس‌اش خشک و رسمی نبود. اهل سهل‌انگاری در درس دادن هم نبود البته. بیشتر وقت‌ها آخر کلاس یا خاطره می‌گفت یا حدیث می‌خواند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">«موسی هنرپیشه» از این معلم‌ها نبود که بیاید و بنشیند و سلامی بکند و درس بدهد و بپرسد و آخر سر هم کیف‌اش را بردارد و برود. گرچه معلم عربی بود، اما کلاس‌اش خشک و رسمی نبود. اهل سهل‌انگاری در درس دادن هم نبود البته. بیشتر وقت‌ها آخر کلاس یا خاطره می‌گفت یا حدیث می‌خواند یا کسی اگر سوالی داشت جواب می‌داد. فضای دوستانه‌ای داشت کلاس‌اش.</p>
<p style="text-align: justify;">دوم دبیرستان بودیم. فقط همان سال معلم‌مان بود. پاک‌سازی‌های دولت آقای خاتمی، نگذاشت سال سوم هم معلم‌مان باشد. یک روز آخر کلاس از چهره‌اش مشخص بود خاطره‌ای یادش آمده و می‌خواهد بگوید. از خاطرات جنگ گفت. از اینکه ثبت نام کرده بودند برای موتورسیکلت. و از این که کلی نذر و نیاز کرده بود که یکی از چند نفری باشد که موتور نصیب‌شان می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت نذر کردم اگر شد، هر جا هر کسی کنار خیابان ایستاده بود سوارش کنم و هیچ عذری هم برای خودم نیاورم. دبیرستان ما یک ربع با شهر فاصله داشت. و او هر روز با موتور می‌آمد و می‌رفت. می‌گفت زخمی شده بودم. و چنان زخمی شده بود که برای مداوا چاره‌ای جز فرستادن‌اش به انگلیس نبوده. می‌گفت مداوا که تمام شد، خبر موتور هم آمد. چه ذوقی کردیم وقتی گفت تا امروز حتی یک بار لازم نشده موتورم را ببرم تعمیرگاه. چه ذوقی کردیم وقتی توی ذهن‌مان حساب کردیم که نزدیک ده سال از عمر این موتور می‌گذرد.</p>
<p style="text-align: justify;">ممکن است جزییاتی را اشتباه نقل کرده باشم؛ نزدیک ده سال از شنیدن این ماجرا گذشته، حق بدهید دقیق یادم نمانده باشد. آخرین بار که دیدم‌اش، اوایل دولت نهم بود. رییس اداره‌ی ارشاد شده بود. از آن آدم‌هایی بود که «فرشته‌خویی» را می‌شد در رفتارشان دید. از آنها که یادشان به ضربان قلب‌ات رحم نمی‌کند! خدا عمرش بدهد.</p>
<img width="6" height="5" src="http://doodinghouse.com/blog/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=394" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://doodinghouse.com/1388/09/09/an-motor/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

