<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دودینگ‌هاوس &#187; جلیل سیفی</title>
	<atom:link href="http://doodinghouse.com/tag/jalil-e-seyfi/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://doodinghouse.com</link>
	<description>خانه‌ای ساختم از دود سخن</description>
	<lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 21:27:59 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>اعتراض وارد نیست</title>
		<link>http://doodinghouse.com/1388/04/28/eteraaz-vaared-nist/</link>
		<comments>http://doodinghouse.com/1388/04/28/eteraaz-vaared-nist/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 10:52:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دودینگ‌هاوس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دیده و شنیده]]></category>
		<category><![CDATA[جلیل سیفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://doodinghouse.com/?p=98</guid>
		<description><![CDATA[اسم‌اش جلیل بود. البته هنوز هم اسم‌اش جلیل است. رتبه اول کلاس بود. ساکت، باهوش، زیرک و با ادب. سال دوم راهنمایی بودیم. تنبیه بدنی کاملا عادی بود برای ما. دست‌کم برای معلم‌ها که عادی بود! ما هم چاره‌ای نداشتیم جز اینکه برای‌مان عادی باشد. بعضی وقت‌ها احساس می‌کردم معلم‌ها دنبال بهانه‌اند برای اینکه بروند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اسم‌اش جلیل بود. البته هنوز هم اسم‌اش جلیل است. رتبه اول کلاس بود. ساکت، باهوش، زیرک و با ادب. سال دوم راهنمایی بودیم. تنبیه بدنی کاملا عادی بود برای ما. دست‌کم برای معلم‌ها که عادی بود! ما هم چاره‌ای نداشتیم جز اینکه برای‌مان عادی باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">بعضی وقت‌ها احساس می‌کردم معلم‌ها دنبال بهانه‌اند برای اینکه بروند یک چوب بردارند و بیایند و بگویند «دستت رو بگیر بچه» و یکی به دست چپ بزنند و یکی به راست، و باز یکی به چپ و یکی به راست؛ اما فکر اعتراض به سرمان نمی‌زد.<a href="http://doodinghouse.com/blog/uploads/2009/07/spankin-g.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-99" style="margin: 5px;" title="spanking" src="http://doodinghouse.com/blog/uploads/2009/07/spankin-g-300x240.jpg" alt="spanking" width="180" height="144" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">آن دو سال، ندیده و نشنیده بودم که جلیل تنبیه شده باشد. واضح هم بود. اما بالاخره یک روز -به هر بهانه یا دلیلی- نوبت به جلیل رسید؛ آن هم سر کلاس «تعلیمات دینی» که این روزها «دین و زندگی» است.</p>
<p style="text-align: justify;">جلیل آشفته شد. برآشفته شد حتی. اعتراض کرد که «چرا تنبیه بدنی؟» و «این کار خلاف است» و بقیه‌ی حرف‌هایی که احتمال می‌داد بتواند او را از تنبیه شدن نجات بدهد. البته ممکن است انگیزه‌اش تنها نجات خودش از تنبیه نبوده باشد؛ و حالا که خودش تلخی تنبیه شدن را قرار بود بچشد، می‌خواست از حق بقیه هم دفاع کند.</p>
<p style="text-align: justify;">معلم آرام بود و حرف خودش را می‌زد و مصمم بود جلیل را -مثلا به خاطر مشقی که ننوشته- تنبیه کند. وقتی اعتراض‌های گویا بی‌پایان جلیل را دید، تنها یک جمله گفت. گفت «تا امروز تنبیه شدن بقیه هیچ اشکالی نداشته و تو اعتراضی نداشته‌ای، اما امروز که نوبت به خود تو رسیده تنبیه کار بدی است؟»</p>
<img width="6" height="5" src="http://doodinghouse.com/blog/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=98" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://doodinghouse.com/1388/04/28/eteraaz-vaared-nist/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

