مثل این است که آدم سالها ته چاه باشد، و تشنه چند دقیقه لمس پارههای نور آفتاب باشد و سالها آسمان را از خلال دایره بسته چاه دیده باشد و حالا که با هزار زحمت و زخم و از دست دادن هزار داشته و هزار اندوخته از چاه رهایی یافته، تازه بنشیند و حسرت روزهایی [...]
اینجا نزدیک به پانزده ماه خاک خورده است. خوشحال نیستم از پانزده ماه تعطیل کردن اینجا و ننوشتن کلمههایی که میشد اینجا بنویسم، اما لازم بود. نمیدانم خودم را تنبیه کردم یا فقط نگفتن و ننوشتن را تمرین کردم، اما هر چه بود لازم بود. حالا هم نمیدانم چرا باز شروع کردهام و دارم باز [...]
سرد میشود. نه جوری که بشود تحملاش کرد. نه جوری که بتوانی بگویی «حالا یه خرده هم سرما رو تحمل میکنیم دیگه». چنان سرد میشود که چارهای جز تنظیم شیرها نیست. تنظیم کردهای و یکی دو دقیقه همه چیز خوب است. این بار داغ میشود. چند ثانیه میبینی میشود باهاش ساخت. اما نه. چنان داغ [...]
۱- سعایتپیشگان بسیار پرتلاش و مسئولیتشناس، انگار علاقهای به استفاده از امکانات سادهٔ انسانی ندارند؛ و ترجیح میدهند برای گفتن حرفهایشان، از گفت و گوی رو در رو یا ایمیل یا تلفن کمک نگیرند. اما این دلیل نمیشود که مسئولیتهاشان را انجام ندهند. اینجا مینشینند و میگویند فلانی در انتخابات طرفدار موسوی بوده است و [...]
میگفتند خریداریم. چرا نباید باور میکردم؟ منِ هندوانهفروش چه میخواستم جز این؟ شاد بودم از اینکه خریدارند. شاد بودم از اینکه «به شرط چاقو» نبودند. اما گفتند یکیش را «محض دلخوشی» چاقو بزن؛ ابرو بالا انداختند و گفتند «ما که خریداریم». ابایی از دریدن هندوانه نداشتم. خودشان گفته بودند نه «به شرط چاقو». چاقو گذاشتم [...]















