موتورسوار

دید می‌خواهم از عرض خیابان رد بشوم و بروم آن طرف. دور بود و اگر کمی سرعت‌اش را کم می‌کرد، همه چیز درست بود. اما خودش را زد به حواس‌پرتی.

 
به داغیِ تجربه کردن

با خودت می‌گویی تنها تویی که دچار این بحران شده‌ای، یا افتاده‌ای میان این حال و روز. با خودت می‌گویی مگر امکان دارد کس دیگری هم باشد که همچه روزگاری را از سر گذرانده باشد یا بتواند مرا درک کند. می‌نشینی پای حرف‌های کسی. در کمتر از نیم ساعت می‌فهمی از این خبرها هم نیست [...]

 
اقتضای جایگاه استادی

هنرِ برخی تا آنجاست که می‌توانند با «کنترل» کردنِ «دو نقطه»، به تحلیل قطعی برسند. توضیح می‌دهم. اتکای بیش از اندازه‌ی آقای الف به نمادها و نشانه‌ها همیشه آزارم می‌داد سر کلاس. البته نمادها و نشانه‌ها، و کارکردها و تصویرگری نسبی‌شان از واقعیات را کسی نمی‌تواند انکار کند، اما آزردگی من از آنجا بود که [...]

 
از لذت یک زندانی

پنج انگشت دست چپ‌ام را جمع کردم. دست‌ام گنجشک شد. یا چیزی شبیه گنجشک. گنجشک نوک زد به چای. چای سرد بود. نوک که زد، انگشت‌هایم را آنی از هم باز کردم و قطره‌های چای را این بار روی دیوار تماشا کردم. بزرگ‌ترین و البته تنها لذت دنیا توی این سال‌ها همین بوده. سال‌هایی که [...]

 
داستان: چراغ خاموش

دست راست را بالش کرده بود و با آن یکی، میله‌ی تخت را سفت فشار می‌داد. به سقف سیاه اتاق‌اش خیره شده بود. غلت زد و نشست لبه‌ی تخت. انگار هیچ کار و دغدغه و برنامه‌ای نداشته باشد، بی‌کمترین حرکتی عمود شد و به جلو خیره شد. راست رفت و دست گذاشت روی کلید. کلید [...]

 


 
نوشته‌های دودینگ‌هاوس، طرح‌اش، و تمام بودن‌اش مال من است. اخلاق هم خوب چیزی است!