اسماش «چایْ شمالی» بود. البته این «چای» با آن چای زمین تا آسمان تفاوت دارد. معنیاش شاید بشود مزرعهٔ شمالی، یا باغ شمالی. دیوارهایش گلی بود، اتاقهایش تاریک بود، حتی شاید برق هم نداشت آن اوایل. همه چیز خوب بود آنجا. انگار خود بهشت بود. باغی بود که برای منِ شایده ده دوازده ساله آخر [...]
کتابخانهها و کتابفروشیها و نمایشگاههای کتاب، همیشه دوستداشتنی و خواستنیاند. حتی برای آنها که هوس خواندنشان، هزار بار کمتر از هوس خریدن است، باز هم دیدن کتاب و ورق زدناش، زیبا و خواستنی است. «حکایت من و کتابها» در وبلاگ «مشرق خیال»، بهانهای شد برای نوشته شدن این چند سطر. اولین جملههای آن نوشته را [...]
۱- من بیمه بودم. هر چه میخواندم و پای صحبت هر کسی مینشستم، میدانستم که آنها اشتباه میکنند. میدانستم درست همان است که خودم میدانم. خودم را نیازمند شنیدن میدانستم، اما نیازمند دانستن نمیدانستم. میدانستم راستی و درستی همین است که «کیهان» میگوید. روزنامهٔ محبوبام «حیات نو» بود اما بیمهٔ کیهان بودم. از خواندن «شرق» [...]
اصلا میدانی که آنجا نیست. میدانی سالهاست حتی آنی گذرش به آنجا نیفتاده. حتی شاید بدانی هزاران آسمان از آنجا دور است، اما هر بار که نزدیکاش میشوی، دیوانه میشوی؛ ویران میشوی. میخواهی خودت را بزنی به آن راه. اما افسارت دست خودت نیست. بی آنکه بفهمی، و بی آنکه حتی بخواهی، چشمهایت همه جا [...]















