ایستاده بودم و خیابان را نگاه میکردم. راننده را نگاه میکردم. میلهها را نگاه میکردم. اتوبوس جای خوبی برای نشستن نیست؛ ایستادن هم. سه یا چهار ایستگاه تا پیاده شدن فاصله داشتم. راننده شاد بود. آرام بود. همه چیز خوب بود. راننده بوق زد. خیابان شلوغ بود. دوباره بوق زد. دوباره بوق زد. کسی از [...]
خیلی کم پیش میآمد که برادرش بیاید. معمولا وقتی تنها میآمد، یعنی آمده یخ ببرد. اصلا برادر داشت؟ یا برادرش آن اندازه بزرگ نبود که بیاید یخ ببرد. نمیدانم. یخچال نداشتند. خیلی چیزها نداشتند. پدر هم انگار نداشتند. خانه هم نداشتند. خیلی چیزها هم داشتند. سادگی داشتند. آرامش و افتادگی هم یادم هست که فراوان داشتند. [...]
شاید چندان مسئلهٔ مهمای نباشد، اما چندان هم بیاهمیت نیست. دستکم تا یک ماه اول رفتن به خانهٔ جدید، کلیدها یکی از معضلات همیشگیاند. اولین معضل اینکه نمیدانی با کدام کلید باید کدام در را باز کنی. هر چه درها و کلیدها و قفلها بیشتر، دردسر و حرص خوردن هم بیشتر. کمکم حرص خوردن جایش [...]
راحتترین انتخاب این است که صبر کنی بیفتد، بعد بروی بالای سرش و فریاد بزنی و همه را خبر کنی وافتخار کنی که «من از اولاش هم میدانستم» و «میدانستم آخرش چه میشود» و اینجور حرفها. سختی کار تنها این است که باید اولین نفری باشی که میگوید «من از اولاش هم میدانستم»، چون در [...]
شاید اصلا هیچ ارزشی برایت نداشته باشد، و شاید فکر کنی دارم بهانه میگیرم؛ اما اگر باور به حیاتی بودناش نداشتم، نمینوشتم. مهم هم نیست که تو ممکن است زندانی باشی و نتوانی اینجا را بخوانی و غیره. کاش به جای نامه نوشتن، و نقد دیگران، اول به خودت نامه مینوشتی. یعنی من این را [...]















