دید میخواهم از عرض خیابان رد بشوم و بروم آن طرف. دور بود و اگر کمی سرعتاش را کم میکرد، همه چیز درست بود. اما خودش را زد به حواسپرتی.
مثلا همین الف خودمان. همیشه حسرت میخوردم که کاری از دستام بر نمیآید برایش بکنم. اصلا مانند کسی بودم که در نظامی زندگی میکند که دوست داشته برای تاسیساش کاری هر چند کوچک و بیمقدار کرده باشد و اصلا آن زمان هنوز به دنیا نیامده بوده. احساس میکردم همانی است که میخواهم و از خواندن [...]
حاکمیت اسلام در زمانهٔ پیامبر رحمت و ائمهٔ هدی صلواتالله علیهم، در محدودهٔ شرع و احکام آن بود؛ بیشک. گفتهاند «ولایت فقیه، شعبهای از ولایت رسولالله است». و گفتهاند «ولایت فقیه به معناى حاکمیت مجتهد جامعالشرایط در عصر غیبت است و شعبهاى است از ولایت ائمه اطهار (علیهم السلام) که همان ولایت رسول الله (صلى [...]
شاید اگر میرفتم جلوتر از دو سه نفری که زودتر از من آمده بودند، زودتر به وصال تاکسی میرسیدم. شاید زودتر به خانه میرسیدم. آن هم در آن گرمای سوزندهٔ یک ماه پیش. با آن خستگی و بیخوابی و تن عرق کردهٔ بعد از امتحان، شاید زودتر به خانه میرسیدم اگر دست میتکاندم برای ماشینها، [...]
چهل روز سکوت، استراحت خوبی بود. این چند سطر، یعنی اینکه به دو جملهٔ نوشتهٔ پیشین پایبند نماندهام و باز آمدهام سر همین خانه. چه بود آن دو جمله؟ این: «اینجا دیگر حرفی گفته نخواهد شد و کلمهای نوشته نخواهد شد. اینجا خانهای بود برای حرفهای سادهٔ من؛ که به پای اعجوبگی شما ذبح میشود.» [...]















