کار من همین است اصلا. کار که نه! زندگی‌ام همین است. هر کسی می‌آید، دعوت‌اش می‌کنم داخل و ازش می‌خواهم ببیند و انتخاب کند و اگر خواست بپوشد. و اگر خواست، بخرد و اگر نخواست، باز من همان‌ام که بودم. و او حق دارد باز هم انتخاب کند و بپوشد و اگر پسندید بخرد. او حتی حق دارد چانه بزند و البته من هم این حق را دارم که از قیمتی که می‌گویم پایین‌تر نیایم.

او اگر حتی خریدار هم نباشد، حق دارد بیاید ببیند و انتخاب کند و حتی بپوشد و برود. درست است زندگی من از راه همین فروشندگی می‌گذرد، اما دل‌ات شور نزند. با همین اوصاف هم زندگی می‌گذرد. دست‌کم تا اینجا که نیازی ندیده‌ام اخم کنم به کسی که آمده و پسندیده و پوشیده و پشیمان شده و باز رفته سراغ یک پیراهن دیگر. دست‌کم تا اینجا نیازی ندیده‌ام به‌ کسی یادآوری کنم من هم باید نان بخورم.

اصلا کار من همین است که اینجا بایستم و توضیح بدهم. مهم نیست کسی که می‌پرسد، چرا می‌پرسد. مهم نیست خریدار است یا نیست، مهم نیست می‌خواهد چانه بزند یا نزند، مهم نیست حتی می‌خواهد حوصله‌ام را سر ببرد و آخر سر هم بگوید «نه! ممنون.» و برود. حتی مهم نیست وسط توضیح‌هایم بخواهد سرش را پایین بیندازد و بی هیچ کلمه‌ای برود بیرون. وظیفه‌ی من همین است.

من به کارم ایمان دارم. اینجا اگر خوب فروش نکنم، می‌روم چند خیابان بالاتر. آنجا هم اگر کارم نگرفت، می‌روم چند خیابان پایین‌تر. اصلا من انگار ساخته شده‌ام برای اینکه بایستم اینجا و منتظر باشم کسی بیاید و نیم ساعت کل پیراهن‌ها را به هم بریزد و آخر سر هم هیچ کدام باب میل‌اش نباشد و برود. چه فرقی می‌کند. شاید هم یکی‌شان باب میل‌اش باشد و بگوید پول همراه‌اش نیست و برود. چه اهمیتی دارد که راست می‌گوید یا نه. من به کارم ایمان دارم.