ما هیچ‌وقت حواس‌مان نیست. حتی اگر زجر کشیده باشیم. حتی اگر درد کشیده باشیم. حتی اگر ماه‌ها یا حتی سال‌ها ذره ذره بر باد رفته باشیم و روز و شب‌مان سیاه شده باشد. بله. چند روزی یادمان می‌ماند که اگر باز همچه چیزی به سرمان آمد، یادمان باشد کار درست کدام است و بار پیش چه شد. اما چند روز که می‌گذرد، همه چیز یادمان می‌رود.

هر بار که توی همچه بن‌بستی می‌افتیم و هر بار که باز می‌افتیم توی چاه، با خودمان هزار عهد می‌بندیم که «دفعه‌ی دیگه نمی‌ذارم از حرفام سوءاستفاده کنه و اگه دیدم می‌خواد هر حرفی از دهن‌ش در اومد بزنه، دهن‌ام و می‌بندم و نگاش می‌کنم». و هر بار که باز می‌افتیم، عهدمان فراموش‌مان شده. البته آنها هم تقصیری ندارند، دارند زندگی‌شان را می‌کنند. حماقت است که وقتی خودمان حواس‌مان به خودمان نیست، انتظار داشته باشیم دیگران همان کنند که ما می‌خواهیم.

یاد این نوشته‌ی دو سال پیش‌ام افتادم. و البته این یکی. نومید نباید بود گرچه. باز هم می‌توان عهد بست؛ و البته بر آن ماند.