تلخ‌تر از این؟

تلخ‌تر از این امکان ندارد. صددرصد به‌ش اعتماد داری. حتی اندازه‌ی نقطه‌ی نون هم احتمال نمی‌دهی کاری برخلاف اعتماد و دوستی و رفاقت چند ساله انجام بدهد. ابا می‌کنی حتی توی ذهن‌ات درباره‌ی احتمال خیانت‌اش فکر کنی. ترجیح می‌دهی به خودت شک کنی اما به او و راستی و درستی‌اش نه. حرف فضایی نمی‌زنم. خیلی [...]

 
من چرا عبرت نمی‌گیرم؟

دیوانگی است. هر بار یک بهانه پیدا می‌کنم و خودم را می‌اندازم وسط و انگار نه انگار که بار پیش چه بلایی سرم آمده و عبرت نگرفته‌ام. بله البته. هر بار بهانه‌ای و دلیلی و استدلالی پیدا شده که یا من به خودم ثابت کنم یا کسی به من ثابت کند یا چه می‌دانم؛ چه [...]

 
نومیدت نمی‌کنم ولی

سکوت می‌کنی. حرف‌ات را نمی‌زنی. باید بگویی توی دل‌ات چه می‌گذرد. باید حرف‌ات را بزنی. باید به‌ش بگویی «چرند می‌گی». حباب توهم پیروزی‌اش را باید ویران کنی. اما سکوت می‌کنی. سکوت می‌کنی و با نگاه‌ات نه اشتباه نکن؛ با نگاه‌ات هم نمی‌خواهی به‌ش چیزی بگویی. کار سختی است. خیلی کار سختی است که با نگاه‌ات هم [...]

 
شامورچه‌ی پرکار

شامورچه‌ تازگی مسئول انبار شده است. پیش از آن، کارش این بود که از قلعه بیرون برود و گندم بیاورد و تحویل انبار بدهد و باز برود پی گندم پیدا کردن. سرزمین گندم‌ها همین بالا بود. از قلعه‌ی مورچه‌ها که بیرون می‌آمد، می‌رسید به گندم. از یک ساعت پیش از طلوع آفتاب، شامورچه می‌رفت پی [...]

 


 
نوشته‌های دودینگ‌هاوس، طرح‌اش، و تمام بودن‌اش مال من است. اخلاق هم خوب چیزی است!