<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: چیزی شبیه معجزه</title>
	<atom:link href="http://doodinghouse.com/1388/11/28/shabih-e-mojez/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://doodinghouse.com/1388/11/28/shabih-e-mojez/</link>
	<description>خانه‌ای ساختم از دود سخن</description>
	<lastBuildDate>Fri, 10 Feb 2012 10:03:49 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: نجوا</title>
		<link>http://doodinghouse.com/1388/11/28/shabih-e-mojez/#comment-677</link>
		<dc:creator>نجوا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://doodinghouse.com/?p=524#comment-677</guid>
		<description>بدم نیمآید که آدم هایی که باهاشون معاشرت میکنم، شباهت های تفکری با خودم داشته باشند، بعد از انتخابات نسبت به این امر حساس شده ام اما هنوز هم مثل قبل به اعتقادات و انتخاب های آدم ها احترام میذارم و میتونم باهاشون دوستی کنم (مگر در شرایط خاص و نوعِ دوستیِ خاص و خانوادگی!)
اما مشکلِ من اینست که یک جاهایی باید زبان نگه دارم و حرف نزنم. طرفِ مقابل حداقل در ابتدای امر من رو عین خود میدونه، و من همین که موضع م مشخص شه، با یک ابروی بالا افتاده مواجه میشم... و یک ترسی که مبادا برای یک عزیزی موجباتِ مشکلاتِ دیگر شوم... حرفم رو میخورم و با لبخندی میگذرم...
اینهاست که درد دارد برایم وگرنه که میشود زندگی کرد... اگر انقدر راحت قضاوت نمیکردیم و انقدر راحت خودمان را بر حق نمیدیدیم!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بدم نیمآید که آدم هایی که باهاشون معاشرت میکنم، شباهت های تفکری با خودم داشته باشند، بعد از انتخابات نسبت به این امر حساس شده ام اما هنوز هم مثل قبل به اعتقادات و انتخاب های آدم ها احترام میذارم و میتونم باهاشون دوستی کنم (مگر در شرایط خاص و نوعِ دوستیِ خاص و خانوادگی!)<br />
اما مشکلِ من اینست که یک جاهایی باید زبان نگه دارم و حرف نزنم. طرفِ مقابل حداقل در ابتدای امر من رو عین خود میدونه، و من همین که موضع م مشخص شه، با یک ابروی بالا افتاده مواجه میشم&#8230; و یک ترسی که مبادا برای یک عزیزی موجباتِ مشکلاتِ دیگر شوم&#8230; حرفم رو میخورم و با لبخندی میگذرم&#8230;<br />
اینهاست که درد دارد برایم وگرنه که میشود زندگی کرد&#8230; اگر انقدر راحت قضاوت نمیکردیم و انقدر راحت خودمان را بر حق نمیدیدیم!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: کاتب باشی</title>
		<link>http://doodinghouse.com/1388/11/28/shabih-e-mojez/#comment-516</link>
		<dc:creator>کاتب باشی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://doodinghouse.com/?p=524#comment-516</guid>
		<description>سلام
یک لحظه سکوت
بعد سلام.
التماس دعا
کاتب باشی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
یک لحظه سکوت<br />
بعد سلام.<br />
التماس دعا<br />
کاتب باشی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

