دوران عجایب و معجزهها هنوز به پایان نرسیده است. هنوز میتوان موجوداتی دید و لمس کرد که وجودشان نزدیک به محال مینماید. بله! نزدیک به محال.
پس از انتخابات ریاست جمهوری تابستان امسال، چیزی نزدیک به محال است که با کسی آشنا بشوی، ساعتها با هم به گفتگو بنشینید، ساعتها دوستانه و راحت و بیرعایت اینکه «نکنه بهش بر بخوره» یا «نکنه ناراحت بشه» سخن گفته باشید و سخن گفته باشید، اما هنوز ندانید این آقا به چه کسی رای داده است و آن خانم کدامطرفی است.
نزدیک به محالتر آنکه پای سیاست به حرفهایتان باز شده باشد و از هر چیزی حرف زده باشید اما باز انگار هیچ انگیزهای برای حتی پیش آمدن این سوال که «کدوموری بودی» هم پیش نیاید. و این بازی آنقدر زیبا و نفسگیر شده، که نشستهام به تماشای اینکه ببینم کی این سوال پرسیده میشود و چه میشود.
حوصله ندارم بنشینم حساب کنم دقیقا چند ماه است، اما مطمئنا آشنایی خانوادگیمان مربوط به پس از انتخابات ریاست جمهوری ۲۲ خرداد ۸۸ است. چند باری به خانهشان رفتهایم، و چند شبی مهمانشان بودهایم و هر بار مبهوت از تعجب و حیرت، لحظهها را با این خانوادهی شمالی-زنجانی گذراندهایم.
هر چه البته پیش بیاید از این پس، تا اینجایش چیزی شبیه معجزه است!
















۲۹ بهمن ، ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۰۷ ب.ظ
سلام
یک لحظه سکوت
بعد سلام.
التماس دعا
کاتب باشی
۹ اسفند ، ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۱۱ ب.ظ
بدم نیمآید که آدم هایی که باهاشون معاشرت میکنم، شباهت های تفکری با خودم داشته باشند، بعد از انتخابات نسبت به این امر حساس شده ام اما هنوز هم مثل قبل به اعتقادات و انتخاب های آدم ها احترام میذارم و میتونم باهاشون دوستی کنم (مگر در شرایط خاص و نوعِ دوستیِ خاص و خانوادگی!)
اما مشکلِ من اینست که یک جاهایی باید زبان نگه دارم و حرف نزنم. طرفِ مقابل حداقل در ابتدای امر من رو عین خود میدونه، و من همین که موضع م مشخص شه، با یک ابروی بالا افتاده مواجه میشم… و یک ترسی که مبادا برای یک عزیزی موجباتِ مشکلاتِ دیگر شوم… حرفم رو میخورم و با لبخندی میگذرم…
اینهاست که درد دارد برایم وگرنه که میشود زندگی کرد… اگر انقدر راحت قضاوت نمیکردیم و انقدر راحت خودمان را بر حق نمیدیدیم!