<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: کافه پیانو نمایشی</title>
	<atom:link href="http://doodinghouse.com/1388/05/06/kaafe-piaano-namaayeshi/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://doodinghouse.com/1388/05/06/kaafe-piaano-namaayeshi/</link>
	<description>خانه‌ای ساختم از دود سخن</description>
	<lastBuildDate>Fri, 10 Feb 2012 13:10:13 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: محبوبه</title>
		<link>http://doodinghouse.com/1388/05/06/kaafe-piaano-namaayeshi/#comment-34</link>
		<dc:creator>محبوبه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://doodinghouse.com/?p=118#comment-34</guid>
		<description>خب با قسمت اول که تا ننوسی رهات نمیکنه موافقم ...میدونی ماها چند ساله عادت کردیم به اینکه هر فکری آزارمون میده یا حس متفاوتی (میتونه شادی باشه ) رو به ما القا میکنه بنویسیمش و از نوشتنش و خواندنش لذت ببریم و هم چنان ذهنمان را راحت کنیم 

(حالا باز نپرسی مگه شما وبلاگ دارین ؟! :دی )

و اما کافه پیانو ... 
جاهایی که تماما از دست راوی کلافه میشی که همه چی رو به نفع خودش روایت میکنه و اول شخص رو بدفرم توی ذهنت میسازه و دوست داری فحش بدی بهش  کتاب رو میزاری کنار و نمیخونی ... و بعد از مدتی دوست داری ببینی این بی انصافیش تا کجا ادامه داره ... میخونی و باز این حلقه ی دووو* ادامه پیدا میکنه 


به نظرم کافه از نیمه به بعد قشنگ میشد... از اونجا که صفورا فکر کنم (اسمش دقیقا یادم نیست !) واردزندگی اش میشود و تازه به او میفهماند که دیگران هم میتوانند زندگیشان رو به او قالب کنند و او همیشه نمیتونه خودش رو آزاد فرض کنه ... 


اوف خیلی حرف زد ..خسته شد :دی 

*حلقه دوو: حلقه ی بینهایتی است که مدام یک کار را تکرار میکند :)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب با قسمت اول که تا ننوسی رهات نمیکنه موافقم &#8230;میدونی ماها چند ساله عادت کردیم به اینکه هر فکری آزارمون میده یا حس متفاوتی (میتونه شادی باشه ) رو به ما القا میکنه بنویسیمش و از نوشتنش و خواندنش لذت ببریم و هم چنان ذهنمان را راحت کنیم </p>
<p>(حالا باز نپرسی مگه شما وبلاگ دارین ؟! :دی )</p>
<p>و اما کافه پیانو &#8230;<br />
جاهایی که تماما از دست راوی کلافه میشی که همه چی رو به نفع خودش روایت میکنه و اول شخص رو بدفرم توی ذهنت میسازه و دوست داری فحش بدی بهش  کتاب رو میزاری کنار و نمیخونی &#8230; و بعد از مدتی دوست داری ببینی این بی انصافیش تا کجا ادامه داره &#8230; میخونی و باز این حلقه ی دووو* ادامه پیدا میکنه </p>
<p>به نظرم کافه از نیمه به بعد قشنگ میشد&#8230; از اونجا که صفورا فکر کنم (اسمش دقیقا یادم نیست !) واردزندگی اش میشود و تازه به او میفهماند که دیگران هم میتوانند زندگیشان رو به او قالب کنند و او همیشه نمیتونه خودش رو آزاد فرض کنه &#8230; </p>
<p>اوف خیلی حرف زد ..خسته شد :دی </p>
<p>*حلقه دوو: حلقه ی بینهایتی است که مدام یک کار را تکرار میکند <img src='http://doodinghouse.com/blog/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

