نامدگان و رفتگان

گفته‌اند و می‌گویند که محمود احمدی‌نژاد چنان رفتار کرده و مراوده‌اش با جهان و قدرت‌‌های بزرگ را چنان سامان داده که بهانه‌های فراوانی ساخته برای آنکه ایران به سرزمینی منزوی‌تر و بی‌پناه‌تر تبدیل شود. می‌گویند محمود احمدی‌نژاد حتی اگر فکر می‌کند درست‌ترین و بهترین رفتار و گفتار را هم دارد، در شرایطی که جهان در دستان قدرت‌های بزرگ است و به راحتی می‌توانند ایران را زیر فشار و تحریم و باران قطعنامه بگیرند، نباید آنها را علیه ایران بشوراند و بهانه به دستشان بدهد.

بسیاری از همینان که همین‌ها را به احمدی‌نژاد می‌گویند، در این باره خاتمی را تحسین می‌کنند که با جهان از در گفتگو و تنش‌زدایی درآمد و ده‌ها سفارتخانه بی سفیر به جا مانده از ریاست جمهوری هاشمی را از متروکه شدن نجات داد و به جای ادامه درگیری‌های گذشته و آغاز جدال‌های تازه، بازی را برد-برد در پیش گرفت و دست از کینه‌توزی برداشت و دست‌کم بهانه به دست قدرت‌های زورگو نداد.

سیدمحمد خاتمی البته نه تنها در سیاست خارجی که حتی در سیاست داخلی هم نشان داده به دنبال ادامه دادن جدال‌های گذشته و آغاز درگیری‌های تازه نیست، و شاید همان رفتار را در میانهٔ بحران‌های داخلی هم در پیش گرفته است. بحران‌هایی که کسانی دیگر از جنس خاتمی، به گونه‌ای کاملا متفاوت با آن مواجه شده‌اند. و خاتمی را به سازشکاری و بی‌مایگی متهم کرده‌اند.

گروهی از همان‌ها که رفتار محمود احمدی‌نژاد را سالها تقبیح می‌کردند و سیاست خارجی او را تمثال روشن تنش‌زایی و غوغاسالاری می‌دانستند، و او را متهم به ساختن بهانه برای زورگویان می‌کردند، خود در بحران‌های داخلی و در مواجهه با شرایط سخت سیاست داخلی، چنان کردند که چندان تفاوتی با رفتار احمدی‌نژاد در سیاست خارجی‌اش نداشت و شاید بیش از آنکه رفتار محمود احمدی‌نژاد ایران را در جهان منزوی کرده، رفتار آنها به انزوای بی‌سابقه‌شان در ایران انجامیده است. چه تفاوتی است میان محمود احمدی‌نژاد در میانهٔ بحران سیاست خارجی و میرحسین موسوی در میانهٔ بحران داخلی؟

 
 
زندگی یا مبارزه؟

مثل این است که آدم سالها ته چاه باشد، و تشنه چند دقیقه لمس پاره‌های نور آفتاب باشد و سالها آسمان را از خلال دایره بسته چاه دیده باشد و حالا که با هزار زحمت و زخم و از دست دادن هزار داشته و هزار اندوخته از چاه رهایی یافته، تازه بنشیند و حسرت روزهایی را بخورد که بهانه‌ای و دلیلی برای تلاش داشته است؛ بنشیند و غصه نداشتن بهانه‌هایی را بخورد که آن روزها داشت و این روزها ندارد.

ایوان کلیما، که سالها در اردوگاه‌های کار اجباری به سر برده و سالها در آرزوی تمام شدن خفقان و فشار زندگی کرده، جایی از کتابش با حسرت و اندوه از سالهایی یاد کرده که نویسندگان و هنرمندان چک، با انگیزه و پشتکاری بی‌پایان به تولید آثار هنری و سیاسی مشغول بوده‌اند و سخت‌ترین شرایط آن روزها نتوانسته از پای درشان بیاورد. شرایطی که حتی مجبورشان می‌کرده آثارشان را در کشورهای دیگر منتشر کنند اما آنها برای آرمانشان همه فشارهای جانکاه را به جان می‌خریده‌اند.

جایی از فیلم زندگی دیگران، که به خوبی فشارها و خفقان نظام‌های توتالیتری را تصویر می‌کند، وزیر فرهنگ دولت فرو ریختهٔ توتالیتری، که اینک نه مسئولیتی دارد و نه به دار آویخته شده، هنرمندی را می‌یابد و با او هم‌سخن می‌شود که سالها زیر حاکمیت ترس و کنترل زندگی کرده و از همین وزیر فرهنگ اینک هیچ‌کاره متحمل فشارهای فراوانی شده. آقای وزیر فرهنگ که زمانی مهره‌ای برای آزردن و خفه کردن هنرمندان بوده و اینک به آسودگی نفس می‌کشد، به طعنه جمله‌ای به نمایشنامه‌نویس معروف می‌گوید که چندان تفاوتی با آن حرف‌های ایوان کلیما در «روح پراگ» ندارد.

ایوان کلیما چرا حسرت آن روزها را می‌خورد؟ آن وزیر فرهنگ چرا با یادآوری شور و شوق هنرمندان زمانهٔ خفقان، طعنه می‌زند و می‌گوید «همین بود چیزی که می‌خواستید؟»؟ وزیر فرهنگ کدام حس و کدام عضو آن هنرمند مشهور را نشانه گرفته و با این حرف کجای ذهن آن هنرمند را می‌خواهد ویران کند؟ شاید و شاید مبارزه‌های طولانی، آدمها را از زندگی دور می‌کند. شاید ایوان کلیما زندگی کردن را از یاد برده، و وزیر فرهنگ، می‌خواهد به نمایشنامه‌نویس یادآوری کند که خوشبختی برای او و امثال او، تنها در مبارزه خلاصه شده، نه زندگی.

 
 
۴۴۸

اینجا نزدیک به پانزده ماه خاک خورده است. خوشحال نیستم از پانزده ماه تعطیل کردن اینجا و ننوشتن کلمه‌هایی که می‌شد اینجا بنویسم، اما لازم بود. نمی‌دانم خودم را تنبیه کردم یا فقط نگفتن و ننوشتن را تمرین کردم، اما هر چه بود لازم بود. حالا هم نمی‌دانم چرا باز شروع کرده‌ام و دارم باز می‌نویسم اما فکر می‌کنم تنبیه یا تمرین ننوشتن کافی است.

پانزده ماه اینجا نوشته بودم و پانزده ماه ازش دور مانده بودم و حالا برگشته‌ام. دوری، تصویر آدمها را از هم تار و مبهم می‌کند. یادشان می‌رود چه‌ها با هم می‌گفتند و می‌شنیدند. یادشان می‌رود از گفتن چه حرف‌هایی لذت می‌بردند و چه حرف‌هایی آزارشان می‌دهد. نومید نباید بود اما. آدمها هر قدر از هم دور بشوند و فراموش بشوند، به جرقه‌ای همه چیز را باز می‌یابند و یاد را جای فراموشی می‌کارند.

زیاد حرف زدم. زیاد حرف می‌زنم.

 
 
آب‌گرم‌کن ما

سرد می‌شود. نه جوری که بشود تحمل‌اش کرد. نه جوری که بتوانی بگویی «حالا یه خرده هم سرما رو تحمل می‌کنیم دیگه». چنان سرد می‌شود که چاره‌ای جز تنظیم شیرها نیست.

تنظیم کرده‌ای و یکی دو دقیقه همه چیز خوب است. این بار داغ می‌شود. چند ثانیه می‌بینی می‌شود باهاش ساخت. اما نه. چنان داغ می‌شود که دست‌ات می‌سوزد. باز مجبور می‌شوی تنظیم‌اش کنی که همان بشود که نه سرد باشد و نه گرم.

و این بازی همیشه هست. آب‌گرم‌کن ما حال خوشی ندارد انگار. البته شاید آب‌گرم‌کن تقصیری نداشته باشد. تقصیر از من است که وقتی بیرون می‌آیم، یادم می‌رود. و معضلی که چند دقیقه بزرگ‌ترین مسئله‌ام بوده، انگار نبوده هیچ‌گاه.

یاد هیچ‌گاه‌ها هم به خیر.

* در ادامهٔ تماس‌هایم با آقای فیلترینگ، امروز گفتند وبلاگ‌ام برای رفع فیلتر فرستاده شده، و تا ۴۸ ساعت آینده از بند فیلتر می‌رهد! آگهی تبلیغاتی بعدی اینکه خوراک (Feed) اینجا این است: http://doodinghouse.com/feed. فعلا همین!

 
 
در همین حد

۱- سعایت‌پیشگان بسیار پرتلاش و مسئولیت‌شناس، انگار علاقه‌ای به استفاده از امکانات سادهٔ انسانی ندارند؛ و ترجیح می‌دهند برای گفتن حرف‌هایشان، از گفت و گوی رو در رو یا ایمیل یا تلفن کمک نگیرند. اما این دلیل نمی‌شود که مسئولیت‌هاشان را انجام ندهند. اینجا می‌نشینند و می‌گویند فلانی در انتخابات طرفدار موسوی بوده است و آنجا می‌نشینند و می‌گویند فلانی سبز شده است و یک جای دیگر هم لابد حرف‌هایی دیگر.

البته سعایت‌پیشگان بسیار پرتلاش، باید خیلی کول، باحال، بامزه، بانمک، خوش‌حال، خوش‌نمک، و غیره باشند که همچه حرف‌های بانمکی بزنند. ولی درک کنید که مسئولیت‌شناسی این حرف‌ها سرش نمی‌شود. برای انجام بعضی مسئولیت‌ها، حتی باید دروغ گفت، حتی باید تهمت زد، و حتی باید دروغ‌های شاخ‌دار کودکانه گفت. حالا اینکه دروغگو و تهمت‌زن و غیبت‌کن، موفق به کسب مدال «فاسق» می‌شود هم چندان اهمیتی ندارد لابد براشان.

۲- وبلاگ‌ام چند روزی است فیلتر شده. پیگیری کرده‌ام و تا اینجا می‌گویند توی لیستی هستم که باید کارشناس ببیند و نظر بدهد که آیا وبلاگ‌ام پاک‌سازی شده یا نه. هنوز دقیقا نمی‌دانم کدام نوشته‌ام دست‌مایهٔ کمک بازدیدهای ناچیز اینجا به بالا رفتن رتبهٔ بازدید صفحهٔ مورد نظر شده است. البته بنابر گفته‌های یک نفر، تقریبا متوجه شدم قضیه از چه قرار بوده است. به هر حال نوشتهٔ مورد نظر را از وبلاگ‌ام برداشتم.

اگر آنچه به من گفته شده درست باشد، فیلتر شدن اینجا به نظر من کاملا اشتباه و نتیجهٔ‌ یک سوءتفاهم بزرگ و البته تلخ بوده است. چرا که به زعم آنان دلیل، و به اعتقاد من بهانهٔ حضرات برای فیلتر کردن اینجا را نه می‌توان به ظاهر آن نوشتهٔ من مستند کرد، و نه می‌توان از لابه‌لای تشبیه‌ها و استعارات، آن نوشته را موصوف به آن وصف شناخت. گرچه من همچنان منتظرم تا دلیل فیلتر شدن اینجا را مستقیما از آنها بشنوم.

۳- سال گذشته چند سطر نوشته‌ام و عنوان‌اش را گذاشتم «همهٔ وجوه مسئله». اینجا می‌توانید بخوانید. پس از آن، برایم بسیار جالب و آموزنده بود که بسیاری از آنها که خود را معتقد، پیرو و ملتزم به ولایت فقیه می‌دانند، نگاه کاملا سیاسی عرفی، و در بسیاری مسایل نگاه نظامی به این موضوع دارند؛ نه معرفتی و کلامی و اعتقادی. جالب بود چرا که می‌دیدم با یک مسئلهٔ کاملا اعتقادی و معرفتی، رفتاری می‌کنند که گویا تعریف‌شان از «اعتقاد» به جای آنکه مبتنی بر فهم و باور قلبی و عقلی یا عقلایی باشد، تنها مبتنی بر رفتار و نمایش و ادعاست.

برایم بسیار آموزنده بود وقتی می‌دیدم کسانی مسئول تقسیم برچسب‌هایی مانند «ضدولایت فقیه»، «ضدانقلاب» و غیره شده‌اند، که علاوه بر آنکه هیچ تفاوتی میان اعتقاد به ولایت فقیه، و التزام به آن قایل نیستند، هیچ التزام رفتاری‌ای هم ندارند، و تنها نشانهٔ اعتقادشان به ولایت فقیه، ادعا و نمایشی است که دارند. و آموزنده‌تر آنکه بارها در زبان و نگاه کسانی متهم به عدم اعتقاد به ولایت فقیه شدم که التزام نداشتن‌شان به ولایت فقیه، روشن بود. و به‌تان حق می‌دهم اگر باور نکنید؛ اما کسانی را مسئول تقسیم همین برچسب‌ها دیدم که حتی مسلمان نبودند؛ چه رسد به شیعه و معتقد به ولایت فقیه. گویا راه میان‌بر قبولی ادعای ولایت‌پذیری بعضی‌ها، این است که به چند نفر بی هیچ دلیلی برچسب ولایت‌ناپذیری و غیره بچسبانند.

۴- فراوان یاد گرفته‌ایم. فراوان یاد می‌گیریم. از تهمت شنیدن فراوان یاد گرفته‌ایم. از فیلتر شدن فراوان چیزها یاد گرفته‌ایم. البته خیلی چیزها هم از قبل یاد گرفته‌ایم؛ مثلا از منزوی شدن کسانی همچون عماد افروغ یا محمد خوش‌چهره. البته گلایه‌ای نمی‌توان از کسی داشت. اتفاقا شیرینی باورها و اعتقادات همین‌هاست که تنها شاهدش، حجت درونی‌ات باشد. حالا چه این اعتقاد، اسلام باشد، چه تشیع باشد، و چه ولایت فقیه.

 
 
و لاتلقوا بایدیکم…

می‌گفتند خریداریم. چرا نباید باور می‌کردم؟ منِ هندوانه‌فروش چه می‌خواستم جز این؟ شاد بودم از اینکه خریدارند. شاد بودم از اینکه «به شرط چاقو» نبودند. اما گفتند یکی‌ش را «محض دلخوشی» چاقو بزن؛ ابرو بالا انداختند و گفتند «ما که خریداریم».

ابایی از دریدن هندوانه نداشتم. خودشان گفته بودند نه «به شرط چاقو». چاقو گذاشتم و هندوانه دو تکه شد و گرفتم روبه‌روی‌شان. ابرو در هم کشیدند. هندوانه عیبی نداشت. اما ابرو در هم کشیدند. رفتند. نخریدند.

باز هم آمدند. باز هم گفتند خریداریم. با خودم گفتم لابد یادشان هست دیروز چه گفتند و چه کردند. باز گفتند خریداریم. این بار پول هندوانه را هم حساب کردند و به‌م دادند.

داشتند می‌رفتند که چیزی یادشان آمد. گفتند چاقو. بی‌معطلی هندوانه را از دست‌شان گرفتم و دو نیم‌اش کردم و گرفتم جلوشان. سرخ بود و خوش‌بو. این بار هم نخواستند. پول‌شان را هم پس گرفتند.

اعتراضی ندارم البته. باور کن. ولی از امروز چاقو بی چاقو. هندوانه می‌فروشم. هندوانهٔ سربسته می‌فروشم.

 
 
شاد بود

ایستاده بودم و خیابان را نگاه می‌کردم. راننده را نگاه می‌کردم. میله‌ها را نگاه می‌کردم. اتوبوس جای خوبی برای نشستن نیست؛ ایستادن هم. سه یا چهار ایستگاه تا پیاده شدن فاصله داشتم. راننده شاد بود. آرام بود. همه چیز خوب بود.

راننده بوق زد. خیابان شلوغ بود. دوباره بوق زد. دوباره بوق زد. کسی از پشت سر فریاد زد «مگه آزار داری» یا همچه چیزی. راننده باز هم خندید. راننده به افتخار آقای معترض باز هم بوق زد.

یک موتورسوار جلوش بود؛ در فاصلهٔ سه چهار متری بین اتوبوس ما و اتوبوس جلوی. موتورسوار نمی‌خواست سبقت بگیرد. راننده بوق زد. موتورسوار باز هم سبقت نگرفت. راننده بوق زد. راننده می‌خندید. راننده شاد بود. آرام بود.

 
 
خدافس

خیلی کم پیش می‌آمد که برادرش بیاید. معمولا وقتی تنها می‌آمد، یعنی آمده یخ ببرد. اصلا برادر داشت؟ یا برادرش آن اندازه بزرگ نبود که بیاید یخ ببرد. نمی‌دانم.

یخچال نداشتند. خیلی چیزها نداشتند. پدر هم انگار نداشتند. خانه هم نداشتند. خیلی چیزها هم داشتند. سادگی داشتند. آرامش و افتادگی هم یادم هست که فراوان داشتند. لبخند هم.

از وقتی همسایه‌مان کوچ کرده بود به شهر، آدم‌ها و خانواده‌های جورواجوری را دیدیم و به‌شان خو گرفتیم و رفتیم و آمدیم. و آنها، همسایهٔ آن روزهای‌مان بودند. آن تابستان، مثل همیشهٔ آن وقت‌ها برق فراوان می‌رفت. ما همیشه یخ داشتیم. آنها همیشه یخ نداشتند.

این روزها چند نفری هستند که به جای «خداحافظ» یا «خدانگهدار» یا همچه کلمه‌هایی، می‌گویند «خدافس». و هر بار که می‌گویند و می‌شنوم یا می‌بینم، یاد آن روزها و آن دخترک می‌افتم.

دخترک می‌آمد و یخ می‌خواست. همان دم در می‌ایستاد و داخل خانه نمی‌آمد. فقط وقتی می‌آمد که با مادرش آمده باشد. یخ به‌ش می‌دادیم. لبخند می‌زد. برمی‌گشت به سمت در. و همیشه آخرین کلمه‌اش این بود: «خدافس». دو حرف آخر را سریع می‌گفت. وقتی می‌رفت می‌خندیدیم و به هم نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم خدافیس.

 
 
کلید در اول از چپ

شاید چندان مسئلهٔ مهم‌ای نباشد، اما چندان هم بی‌اهمیت نیست. دست‌کم تا یک ماه اول رفتن به خانهٔ جدید، کلیدها یکی از معضلات همیشگی‌اند.

اولین معضل اینکه نمی‌دانی با کدام کلید باید کدام در را باز کنی. هر چه درها و کلیدها و قفل‌ها بیشتر، دردسر و حرص خوردن هم بیشتر. کم‌کم حرص خوردن جایش را به حفظ کردن ترتیب کلیدها در دسته‌کلید می‌دهد و همه چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود.

البته فقط همین نیست! شاید یکی دو ماه طول بکشد تا آقای ناخودآگاه بفهمد کلید در ورودی اول را باید به راست بچرخانی و کلید در اتاق‌ات را به چپ و همین‌طور بقیهٔ درها. بازی جالبی است.

 
 
ماراتن سکوت

راحت‌ترین انتخاب این است که صبر کنی بیفتد، بعد بروی بالای سرش و فریاد بزنی و همه را خبر کنی وافتخار کنی که «من از اول‌اش هم می‌دانستم» و «می‌دانستم آخرش چه می‌شود» و این‌جور حرف‌ها.

سختی کار تنها این است که باید اولین نفری باشی که می‌گوید «من از اول‌اش هم می‌دانستم»، چون در این موارد فراوان‌اند کسانی که از اول‌اش می‌دانسته‌اند عاقبت‌اش افتادن بوده است.

اگر هم می‌خواهی سخت‌ترین کار را بکنی، و تن به تلخی بدهی، باید از همان اولین قدم نادرست، صدایت را بلند کنی. البته فراوان‌اند آنهایی که از همان اولین قدم ناراست متوجه می‌شوند، اما همه که مثل تو سری که درد نمی‌کند را نمی‌بندند.

تازه باید فکر کنی که اگر گفت «حالا من این همه درست راه رفتم، چیزی نگفتی، اومدی گیر دادی به این یکی؟» چه جوابی به‌ش بدهی. یا اگر گفت «اگه علی ساربونه، می‌دونه شترُ کجا بخوابونه»، چه  جوابی بدهی. و بسیار سخنانی از این دست.

این را هم یادت باشد؛ برای چندمین بار می‌گویم. همه می‌دانند، اما نمی‌خواهند حرفی بزنند. پس فکری هم به حال تنهایی خودت بکن. آن هم تنهایی در میان کسانی که کجی را می‌بینند اما وانمود می‌کنند نیست و در کمین لحظهٔ افتادن‌اند. بهتر نیست تو هم صبر کنی وقتی افتاد داد بزنی؟

 
 


 
نوشته‌های دودینگ‌هاوس، طرح‌اش، و تمام بودن‌اش مال من است. اخلاق هم خوب چیزی است!