من چرا عبرت نمی‌گیرم؟

دیوانگی است. هر بار یک بهانه پیدا می‌کنم و خودم را می‌اندازم وسط و انگار نه انگار که بار پیش چه بلایی سرم آمده و عبرت نگرفته‌ام. بله البته. هر بار بهانه‌ای و دلیلی و استدلالی پیدا شده که یا من به خودم ثابت کنم یا کسی به من ثابت کند یا چه می‌دانم؛ چه فرقی می‌کند اصلا.

هر بار با توهم «این بار فرق می‌کند» رفته‌ام وسط و آخر سر، باز شده‌ام همان که کلی بد و بی‌راه بار خودش می‌کند که چرا دم به دم گول می‌خورد و عبرت گرفتن سرش نمی‌شود.

دو بهانه دارم برای اینکه بگویم ده سال است. هم ۱۰ عدد تکثر است و هم حوصله‌ ندارم بنشینم و حساب کنم ببینم اولین باری که تصمیم گرفتم کاری که به خودم و سلیقه و علاقه‌هایم نمی‌خورد را بگذارم کنار. تو بگو ده سال. حالا گیرم هفت سال باشد مثلا. چه فرقی می‌کند.

اصلا همان هفت سال. هفت سال است که گاهی وقت‌ها دست به کاری می‌زنم و وارد کاری می‌شوم و پیشنهادهایی را می‌پذیرم که نه ارتباطی به علاقه‌هایم دارند و نه معلوم است درست و حسابی بتوانم انجام‌شان بدهم. اما شرایط چنان می‌شود که می‌افتم وسط. و هر بار کلی خودم را گول می‌زنم که «این دفعه فرق می‌کنه» یا هر توجیه و بهانه‌ی دیگری.

البته به راحتی می‌توان کسان دیگری را هم برای مقصر کردن یافت، اما از شما که پنهان نیست، از خدا هم پنهان نیست که آدم اگر نخواهد کاری را قبول کند، نمی‌کند. یعنی در حقیقت تو که نمی‌توانی کاری را انجام بدهی و در توان‌ات نیست و اصلا «مال» این کار نیستی، خیلی بی‌جا می‌کنی قبول می‌کنی. بهانه هم نیاور لطفا که ما گوش‌مان پر است کلا از این چیزها. برو خدا روزی‌ات را جای دیگری حواله کرده لابد.

اصلا باید هفته‌ای یک بار بروم کوچه بیست و یک خیابان فاطمی و آن در سفید بزرگ که همیشه یک تایش باز است را نگاه کنم تا عبرت بگیرم و غیره.

 
 
نومیدت نمی‌کنم ولی

سکوت می‌کنی. حرف‌ات را نمی‌زنی. باید بگویی توی دل‌ات چه می‌گذرد. باید حرف‌ات را بزنی. باید به‌ش بگویی «چرند می‌گی». حباب توهم پیروزی‌اش را باید ویران کنی. اما سکوت می‌کنی. سکوت می‌کنی و با نگاه‌ات نه اشتباه نکن؛ با نگاه‌ات هم نمی‌خواهی به‌ش چیزی بگویی. کار سختی است. خیلی کار سختی است که با نگاه‌ات هم حرفی نزنی و فحش ندهی و مسخره‌اش نکنی و فقط تماشایش کنی. سخت‌ترش این است که سال‌ها بگذرد و تو همچنان ساکت باشی و همه‌ی اعضا و جوارح‌ات هم ساکت باشند. گویی نمی‌فهمی و نمی‌دانی و غیره.

می‌خواستم تا نفس دارم بنویسم و نروم بند بعد، اما نتوانستم. حالا باید تصمیم بگیری. سه راه داری. یا هیچ‌وقتِ هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت نمی‌خواهی زبان باز کنی و چیزی بگویی. ناامیدت نمی‌کنم، اما شاید نتوانی. پس خیلی باید به خودت امید بدهی و تلاش کنی و تمرین سکوت و تماشا و سکوت و تماشا کنی و به چشم‌هایت هم یاد بدهی اینقدر احمق نباشد که به فکر ایثار برای صاحب‌اش بیفتد؛ که فایده‌ای ندارد.

یا شاید می‌خواهی روزی سکوت‌ات را بشکنی که فرصتی فراهم شده باشد تا همه‌ی دردها و آه‌ها و افغان‌ها و اشک‌ها و نفرین‌هایت را یک‌باره آوار کنی روی سرش و نابودش کنی و حتی اجازه ندهی نفسی بکشد و حرفی بگوید. این هم خیلی سخت است. خیلی کُشنده است که روز به روز به خودت امید بدهی و چشم‌انتظار روزی باشی که معلوم نیست برسد و معلوم نیست اگر برسد، همان باشد که دل تو را سیر کند از بیرون ریختن حرف‌ها و دردها و آه‌ها و نفرین‌هایت. از کجا معلوم… نه! ناامیدت نمی‌کنم.

شاید هم می‌خواهی خودت را بفرستی دنبال نخودسیاه یا هر نوع نخود نایافتنی دیگری و مثل بهترین دوست‌ات باهاش رفتار کنی و وانمود کنی همه چیز خوب است و حرف‌های او انگار آبشاری است که قطره‌قطره‌اش طراوتی است بهاری برای نو کردن تو، و رهاندن‌ات از غبار اندوه و ملال و خستگی. شاید نمی‌خواهی حتی ذره‌ای از چیزی باخبر شود و چنان رفتار کند که گویی هر کلمه‌اش بزرگواری‌ای است که جز از او نمی‌توان انتظار داشت و چنان به تماشایش بنشینی که گویی تنها اوست که تماشایی است. باز هم ناامیدت نمی‌کنم. زندگی یعنی همین.

 
 
شامورچه‌ی پرکار

شامورچه‌ تازگی مسئول انبار شده است. پیش از آن، کارش این بود که از قلعه بیرون برود و گندم بیاورد و تحویل انبار بدهد و باز برود پی گندم پیدا کردن. سرزمین گندم‌ها همین بالا بود. از قلعه‌ی مورچه‌ها که بیرون می‌آمد، می‌رسید به گندم.

از یک ساعت پیش از طلوع آفتاب، شامورچه می‌رفت پی کارش، و تا یک ساعت بعد از غروب گندم می‌آورد. شامورچه تنها یک وعده غذا می‌خورد و آن را هم از گندم‌های مرغوبی که خودش با زحمت از میان گندم‌های ریز و درشت و خراب پیدا می‌کرد نمی‌خورد.

همان یک وعده غذا را هم البته می‌رفت از انبار می‌گرفت. غذای انبار، گندم‌هایی بود که مسئول انبار به دلیل کیفیت پایین‌شان تحویل‌ نمی‌گرفت و به هر کس می‌خواست می‌داد. شامورچه محبوب است. شامورچه دشمنان فراوانی دارد. حالا که مسئول انبار شده، بیشتر خرابکاری می‌کنند و انبار را به هم می‌ریزند. شامورچه همچنان زحمت می‌کشد.

شامورچه بلد نیست خوب حرف بزند. نمی‌رود خانه‌اش. شب و روز را توی انبار می‌گذراند و مواظب است کسی نتواند به گندم‌ها آسیبی برساند. چند نفر توی کارهای انبار شامورچه را کمک می‌کنند، اما شامورچه دل‌اش آرام نمی‌گیرد و خودش هم همیشه توی انبار است.

 
 
چیزی شبیه معجزه

دوران عجایب و معجزه‌ها هنوز به پایان نرسیده است. هنوز می‌توان موجوداتی دید و لمس کرد که وجودشان نزدیک به محال می‌نماید. بله! نزدیک به محال.

پس از انتخابات ریاست جمهوری تابستان امسال، چیزی نزدیک به محال است که با کسی آشنا بشوی، ساعت‌ها با هم به گفتگو بنشینید، ساعت‌ها دوستانه و راحت و بی‌رعایت اینکه «نکنه به‌ش بر بخوره» یا «نکنه ناراحت بشه» سخن گفته باشید و سخن گفته باشید، اما هنوز ندانید این آقا به چه کسی رای داده است ‌و آن خانم کدام‌طرفی است.

نزدیک به محال‌تر آنکه پای سیاست به حرف‌های‌تان باز شده باشد و از هر چیزی حرف زده باشید اما باز انگار هیچ انگیزه‌ای برای حتی پیش آمدن این سوال که «کدوم‌وری بودی» هم پیش نیاید. و این بازی آنقدر زیبا و نفس‌گیر شده، که نشسته‌ام به تماشای اینکه ببینم کی این سوال پرسیده می‌شود و چه می‌شود.

حوصله ندارم بنشینم حساب کنم دقیقا چند ماه است، اما مطمئنا آشنایی‌ خانوادگی‌مان مربوط به پس از انتخابات ریاست جمهوری ۲۲ خرداد ۸۸ است. چند باری به خانه‌شان رفته‌ایم، و چند شبی مهمان‌شان بوده‌ایم و هر بار مبهوت از تعجب و حیرت، لحظه‌ها را با این خانواده‌ی شمالی-زنجانی گذرانده‌ایم.

هر چه البته پیش بیاید از این پس، تا اینجایش چیزی شبیه معجزه است!

 
 
«پشت به قبله ایستاده‌ای»

چند روزی از تابستان سال گذشته، میهمان آستان شمس‌الشموس حضرت علی بن موسی علیه‌السلام بودم. در آن روزها و پس از آن، بسیار بیش از آنچه به مهر و مهربانی‌اش چشم داشتم، پاسخ گرفتم و یاری دیدم.

نیمه شبی از آن روزها، از صحن عزیز گوهرشاد وارد حریم مزار امام هشتم علیه‌السلام شدم و رو به ضریح نشستم و زیارتی خواندم و به تماشای خلوص مردمان نشستم. خواستم نماز زیارت بگزارم. هوس کردم رو به بدن مبارک امام هشتم نماز زیارت بخوانم. می‌دانستم نمازهای مستحبی را می‌شود به هر سویی خواند.-و البته اشتباه می‌کردم!-

رو به ضریح که ایستادم، پشت‌ام به قبله بود. آنها که می‌خواستند رکعتی نماز بخوانند، می‌رفتند صحنی دیگر تا نه پشت به قبله نماز بگزارند و نه پشت به ضریح. تکبیر گفتم. آنها که از کنارم می‌گذشتند، هر کدام تذکری می‌دادند و می‌گفتند پشت به قبله ایستاده‌ای.

برخی دیگر که -شاید- نمی‌خواستند نمازم را به هم بزنند، به زایر کناری‌ام می‌گفتند و می‌رفتند. همه‌شان می‌گفتند و می‌رفتند. همه‌شان گویی شکی نداشتند که به این سو نمی‌شود نماز گزارد، اما هیچ‌کدام‌شان به اندازه‌ی یکی دو رکعت نماز، صبر نمی‌کردند تا به من بفهمانند حرف‌شان چیست و چه می‌گویند.

این نوشته شاید ارتباطی به شهادت امام علی بن موسی الرضا علیه‌السلام نداشته باشد، اما این یکی دارد. پارسال نوشته‌ام البته.

 
 
عشق یعنی این؟

دست خودت نیست. کاری‌ش هم نمی‌توانی بکنی. آنچنان بر روح و جان‌ات چیره شده که تصور یک لحظه نبودن‌ او، و حتی حس نکردن‌اش برایت از مرگ وحشت‌انگیزتر است. می‌دانی چیست و از کجا آمده، اما این چیزی از سرسپردگی‌ات کم نمی‌کند. روز و شب دو پایت را توی یک کفش می‌کند که «نزدیک‌تر». و تو خودت را هر لحظه نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌کنی و یک لحظه بی‌خبری و دوری و فاصله را هم تحمل نمی‌کنی؛ و نمی‌توانی تحمل کنی، نه که نخواهی تحمل کنی.

برای اینکه به خودت ثابت کنی دوست‌اش داری و تو و او ندارد، سلیقه‌ی خودت را فدای سلیقه‌ی او می‌کنی؛ علاقه‌هایت را هم؛ اصلا همه‌ی «خود»ت را به پای همه‌ی «خود» او فدا می‌کنی. اما می‌بینی یک جایی نمی‌توانی «خود» خودت را فدای «خود» او کنی؛ اینجاست که «خود» او را فدای «خود» خودت می‌کنی. هدف این است که یکی بشوید، چه اهمیتی دارد «خود» چه کسی فدای یکی شدن بشود.

همان که سراسر وجودت را گرفته و مجبورت می‌کند به این کارها و دست خودت هم نیست، ازت می‌خواهد که زود این کارها را بکنی. می‌خواهد که فاصله‌ها را زود دور بریزی. می‌خواهد که یا او تو بشود و یا تو او. نمی‌پسندد او فکری بکند و تو بی‌خبر باشی. نمی‌پسندد او جایی باشد و تو بی‌خبر باشی. نمی‌پسندد او چیزی بخواهد که تو نمی‌خواهی. نمی‌پسندد او چیزی نخواهد که تو می‌خواهی.

 
 
امام خمینی؛ ولی فقیه یا کاریزما؟

نامه‌ی حجت‌الاسلام سیدحسن خمینی به سیدعزت‌الله ضرغامی رییس سازمان صداوسیما، بهانه‌ی خوبی است برای بیان سه نکته. نامه را اگر ندیده‌اید یا نمی‌دانید داستان‌اش چیست، اینجا می‌توانید بخوانید.

۱- آنچه امروز مورد اعتراض سیدحسن خمینی است، رفتاری نیست که این روزها بروز کرده باشد و تنها مختص این روزها و رخ‌دادهای پس از انتخابات ریاست جمهوری خرداد ۸۸ باشد. و به علاوه رفتاری هم نیست که تنها در یک جا و یک حزب و یک قبیله جریان داشته باشد. استفاده‌ی ابزاری از امام خمینی برای رسیدن به قدرت و ماندن در آن را می‌توان در رفتارهای همیشگی -تقریبا- همه‌ی گروه‌ها و قبایل سیاسی یافت.

رفتار صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران نیز، غیر از این نبوده است تا امروز؛ چرا که حضور امام خمینی، سخنان امام، و آرمان‌ها و راهبردهای او تنها در حد مبتذل‌ترین و بی‌مصرف‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین روش‌ها و برنامه‌ها و مناسبت‌ها مانده و هیچ‌گاه امام خمینی آنگونه که بوده و آنگونه که شایسته‌ی شناختن بوده نشان داده نشده.

با اطمینان می‌توان گفت هم جناح راست و هم جناح چپ، به رغم ادعاهای‌شان که گاه کمرنگ و گاه پررنگ، امام را تقدیس می‌کنند، هیچ‌گاه نخواسته‌اند امام خمینی را آنگونه که بوده بپذیرند. و از آن رو که جسارت و شجاعت نقد امام یا نقد شیوه‌ی حکومت‌داری‌اش را هم نداشته‌اند، همیشه تلاش کرده‌اند او را تفسیر به رای کنند و آنچه از او نمایش بدهند که موجب جلو افتادن و پیشرفت خودشان می‌شود.

و این سخیف‌ترین شیوه‌ی چنگ انداختن بر وجود شخصیتی است که بی‌شک در جامعیت شخصیتی، و در بیدارسازی مردم، و زنده کردن اسلام، در قرن‌های اخیر بی‌مانند است. این رفتار نهادهای فرهنگی از جمله صداوسیما، و همچنین جناح‌ها و احزاب و گروه‌های سیاسی مختلف اوج نفاق و دورویی است؛ که از یک‌سو وانمود می‌کنند به الف تا یای سخنان و رفتارها و حتی سکوت‌های امام خمینی اقتدای بی چون و چرا کرده‌اند و از سویی بی‌پروا هر گفته و نگفته‌ای از امام را تفسیر به رای و تفسیر بر خلاف نص می‌کنند. البته در این میان تلخی کم‌کاری و سستی نهادهای حاکمیتی بسیار آزاردهنده‌تر از دیگران است.

متاسفانه امام خمینی برای اینان، از سطح یک ولی فقیه، رهبر و مرجع مذهبی، به تنها یک کاریزما و شخصیت بانفوذ سیاسی تقلیل یافته، و تنها برای حل بحران‌ها و پیش انداختن خودشان در جنگ‌ها و بازی‌ها بر او چنگ می‌اندازند و تقطیع‌اش می‌کنند و آن می‌کنند که می‌بینیم.

۲- سیدحسن خمینی به سیدعزت‌الله ضرغامی اعتراض کرده است که چرا در یک برنامه، چهره‌ی امام مخدوش شده است. جزییات اعتراض را در همان لینک ببینید تا تقطیع نکرده باشم. این مغالطه یا مچ‌گیری نیست اگر از سیدحسن خمینی بپرسیم چرا تاکنون اینچنین اعتراض‌های جدی و کتبی‌ای به صداوسیما نکرده؟ در نامه‌شان گفته‌اند «عمق تاثیرگذاری برنامه‌های تلویزیون به گونه‌ای است که محتاج تذکر کتبی است»؛ آیا تنها انگیزه‌ی کتبی کردن این اعترض همین بوده؟ و آیا استفاده‌ی سیاسی صریح و تاویل‌آمیز صداوسیما از سخنان امام خمینی در محکوم کردن جناح مقابل انگیزه‌ی اصلی نبوده است؟

اعتراض به اشتباه‌ها و خطاها و کم‌کاری‌های صداوسیما البته کار پسندیده‌ای است؛ اما کاش سیدحسن خمینی برای پاسداری از میراث امام خمینی، مانند خود صداوسیما نباشد که در شرایط معمولی و عادی، خبری از امام خمینی و سخنان و اندیشه‌های او در صداوسیما نیست، اما شرایط که به اینجا می‌رسد، هر استفاده‌ی ابزاری، سیاسی و مبتذلی از امام می‌کنند. کاش سیدحسن خمینی، اولین نامه‌ی کتبی اعتراضی به صداوسیما را تنها و تنها به حرمت امام عزیز نوشته باشد؛ نه فقط برای جلوگیری از تاثیر پخش آن قطعه‌ها علیه اصلاح‌طلبان.

۳- در بند پیش از آخر این نامه اینگونه آمده: «به حکم وظیفه فرزندی امام، نسبت به این اشتباه فاحش صداوسیما و تصمیم گیرندگان چنین موضوعاتی، اعتراض جدی دارم». مایل‌ام بدانم اشاره به فرزندی امام، چه وجهی در این نامه دارد؟ و وظیفه‌ی فرزندی امام چه معنایی دارد که سیدحسن خمینی با توسل به این عبارت خواسته اعتراض جدی خود را ابراز کند. آیا مثلا همین نامه را اگر کسی غیر از فرزند امام می‌نوشت، قضیه تفاوت می‌کرد؟

شاید البته مسئله‌ی مهمی نباشد و ایشان به لوازم این عبارت توجه نداشته باشد، اما دست‌کم فرزند امام راحل باید بداند که همه‌ی شهروندان قرار است با هم مساوی‌ باشند و «اعتراض جدی» فرزند امام راحل، با اعتراض دیگران نباید تفاوتی بکند؛ گرچه عادات مبتذلی از این دست هنوز در عمیق‌ترین رفتارهای ما جاری است.

شاید وجهی داشت اگر سیدحسن خمینی به حکم وظیفه‌ی ریاست بر موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمة‌الله‌علیه، یا حتی به حکم یک شهروند عادی این نامه را می‌نوشت،‌ اما نامه نوشتن به حکم وظیفه‌ی فرزندی امام هیچ جایی ندارد، مگر آنکه منظورشان فرزندی معنوی باشد.

 
 
من به جمهوری اسلامی

این را وقت‌هایی می‌گفت که درمانده می‌شد. می‌گفت اگر هیچ چیز بلد نبودید، خیلی راحت‌تر بودیم. می‌گفت باید اول زحمت بکشم آن چیزهای نادرستی که یاد گرفته‌اید را بیرون کنم و بعد تازه برویم سراغ یاد گرفتن درست‌اش. استاد تجوید بود، و چه خوب استادی هم بود. خدا عزت و برکت بدهد به زندگی‌اش.

انقلاب به رهبری امام خمینی رحمة‌الله‌علیه پیروز شد. ثمره‌ی سال‌ها تلاش انقلابیون، و نتیجه‌ی انقلاب اسلامی، شد جمهوری اسلامی ایران. قانون اساسی تدوین و تصویب شد و به تایید مردم هم رسید. نهادهای انقلابی تاسیس شد. و همه چیز فراهم شد برای رها کردن سال‌ها حاکمیت اراده‌ی شاهان، و تلاش برای پیش رفتن به سوی حاکمیت اراده‌ی الاهی.

اما کار به همین راحتی نبود. سلطه‌ی شاهان گرچه از میان رفته بود، اما میراث قرن‌ها خودکامگی همچنان پابرجا بود، و قدرت و مبارزه‌ای بیش از انقلاب ساختاری می‌خواست؛ انقلابی از جنس تغییر عادات نهادینه شده و روابط مریض و فلج میان قدرت و رعیت؛ و البته صدها و شاید هزارها عیب و مرض ریز و درشت دیگر که نابود کردن‌شان نیاز به دقت و برنامه‌ریزی و آینده‌نگری داشت.

در ابتدای راه‌ایم

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را اگر میثاق ملی، و برنامه‌ی رفتاری حاکمیت بدانیم، با صراحت و شجاعت باید گفت ما پس از سی سال، هنوز به «جمهوری اسلامی ایران» نرسیده‌ایم؛ به حداقل‌های آنچه در قانون اساسی جمهوری اسلامی پیش‌بینی شده نرسیده‌ایم. البته دلایل متعدد و مشروحی می‌توان برای این نرسیدن یافت و گفت،‌ که یکی از آن دلایل، همین نکته‌ای است که در بند پیشین گفتم.

من، به همین جمهوری اسلامی ایران افتخار می‌کنم. گرچه این جمهوری اسلامی ایران، همان چیزی نیست که باید باشد، و قرار است باشد، اما برای من همین هم بسیار افتخارآمیز است.  به خاطر داشتن نعمت قانون اساسی، که ضامن بقای این حاکمیت است خدا را شکر می‌کنم، و ذکاوت و کیاست پدیدآورندگان آن را برای همیشه بزرگ می‌دارم. و برای تک‌تک اصول و بندها و تبصره‌های قانون اساسی خدا را شکر می‌گویم.

نادیدنی نیست حجم فراوان عدول از قانون اساسی و قوانین عادی از سوی حاکمیت و دولت و نهادهای قانونی، اما پس از این همه سال، این نکته واضح و روشن است که هنر ما در این زمانه، و در میانه‌ی جنگ تحمیلی و اختلافات داخلی و فشارهای خارجی همین بوده؛ و گرچه از خودمان بیش از این انتظار داشته‌ایم، و همیشه خودمان را بالاتر از همه‌ی دنیا می‌دانیم، اما باید پذیرفت که فراوان به خطا رفته‌ایم و فراوان بر خطاهای‌مان پای فشرده‌ایم.

عدول حاکمیت از قانون اساسی و قوانین عادی البته نمی‌تواند فقط گناه حاکمیت شمرده شود، بلکه -با نگاهی غیرجناحی و غیرسیاسی- همه در این اشتباه‌ها و خطاها و گناه‌ها و اصرار بر کجی‌ها شریک‌اند؛ البته به اندازه‌ی قدرت‌شان، و به اندازه‌ی کناره‌گیری‌شان از آنچه باید می‌کرده و نکرده‌اند،‌ یا به اندازه‌ی آنچه نباید می‌کرده‌اند و به هزار تلاش خودشان را وسط انداخته‌اند و نقشی پذیرفته‌اند که اهل‌اش نبوده‌اند.

اگر این گزاره را باور کرده باشیم که مردم و حاکمیت دو بازوی یک تن‌اند، نمی‌توانیم به راحتی یکی از این دو را برنده و بازنده بدانیم؛ چرا؟ چون همان‌قدر که حاکمیت موظف و مسئول و مورد بازخواست است، مردم، گروه‌های سیاسی،‌ و نهادهای مدنی هم موظف و مسئول و مورد بازخواست‌اند. و همان‌گونه که طغیان مردم نمی‌تواند توجیه‌گر کج‌روی حاکمیت باشد، کج‌روی و ضعف و زورگویی حاکمیت هم نمی‌تواند توجیه‌گر سکوت و بی‌مسئولیتی و نیز زیاده‌روی مردم باشد.

من به جمهوری اسلامی ایران افتخار می‌کنم، و سربلندم از زندگی در سرزمینی که مردمانی دارد که اگر از زمین و آسمان تیر هم ببارد، آماده‌ی تلاش و ایستادگی‌اند؛ گرچه باید رسا و با شجاعت گفت که تا امروز کارگزاران اندکی داشته‌ایم که طعم لذیذ قدرت و بالانشینی تغییرشان نداده و تنها انگیزه‌شان از قدرت، انجام تعهدات حاکمیتی بوده باشد و بس. و البته در این راه، نهادهای نظارتی بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مقصر و گناه‌کار هستند؛ که نخواسته‌اند یا نتوانسته‌اند یا نشده است یا نگذاشته‌اند نظارت بی‌رحمانه‌شان چنان مو از ماست بکشد، که تنها کسانی پا به قدرت بگذارند که دست‌کم خودشان را و زور بازو و ذهن خودشان را شناخته باشند.

من به جمهوری اسلامی ایران افتخار می‌کنم، چرا که راهی که تا اینجا آمده، مایه سرفرازی است، گرچه آنچنان که اینجا گفته‌ام، هنوز به چنان رشد و بالندگی‌ای نرسیده که روابط و مناسبات قبیله‌ای جای خودش را به قانون و ابزارهای قانونی و حاکمیتی شفاف و روشن بدهد. البته رفتار و نوع مدیریت امام خمینی رحمة‌الله‌علیه، با تکیه بر اصل مترقی ولایت مطلقه‌ی فقیه، جمهوری اسلامی ایران را با سرعت به سوی نهادینه شدن ساختارهای قانونی و رها شدن از بند مناسبات قبیله‌ای پیش برد.

در سال‌های رهبری آیت‌الله خامنه‌ای هم شاهد بوده‌ایم که هدایت رفتارهای حاکمیتی به سوی رفتارهای قانون‌مند و قانونی، از تلاش‌های برجسته‌ی ایشان بوده است؛ تا جایی که در مقاطعی حساس که جا برای ورود شخص رهبری یا نهادهای دیگر نزدیک به وی به میدان فراهم بوده است، رفتارهای قانون‌مند بر حل دفعی مسایل ترجیح داده شده است. من به همین جمهوری اسلامی ایران با تمام وجود افتخار می‌کنم؛ چرا که از آنچه تا امروز بر آن رفته، راضی‌ام؛ گرچه هزاران عیب و اشتباه و خطا بتوان در آن یافت؛ و به جمهوری اسلامی ایران، و به آینده‌اش امیدوارم، و چه چیز بهتر از این.

 
 
آقای ویراستار دل‌سوز

آقای ویراستار، فکر می‌کند پاکیزگی نوشته، و رعایت ضوابط ویراستاری، خیلی مهم است، و یک متن پاکیزه، می‌تواند به همه‌فهم شدن نوشته،‌ و زیبایی آن منجر شد. آقای ویراستار اصرار دارد به همه بفهماند که ویراستاری نوشته‌ها، به فهم بهتر نوشته کمک می‌کند، و می‌گوید هر نوشته‌ای با هر زبانی، و با هر درونمایه و هدفی با رعایت ضوابط ویراستاری نوشته‌ی موفق‌تری است.

آقای ویراستار اصرار عجیبی دارد به همه اثبات کند یک پله‌ی برجسته‌ی درونی‌سازی درون‌مایه‌ی یک نوشته، پاکیزگی و ویراستاری شده بودن آن است. آقای ویراستار روز و شب برای اثبات این گزاره تلاش می‌کند. روز و شب کوشش می‌کند. آقای ویراستار می‌گوید هدف یک متن، به‌هنجار باشد یا نابه‌هنجار، درست باشد یا نادرست، پاکیزگی و آراستگی‌اش، به فهم آسان‌تر آن، و درونی‌سازی هدف نوشته کمک می‌کند.

آقای ویراستار خیلی حرص می‌خورد و دل می‌سوزاند تا همه، نوشته‌هایی بنویسند که سر تا پا پای‌بند به قواعد زبانی و ضوابط ویراستاری باشد و تک‌تک جمله‌ها و بندها و کلمه‌ها، با آگاهی و دقت انتخاب شده باشند. آقای ویراستار آن‌قدر دلسوز است که گاهی از خودش و تفریح و زندگی‌اش مایه می‌گذارد برای اثبات این گزاره به همه.

آقای ویراستار گاهی وقت‌ها خیلی آزرده و ناراحت می‌شود. البته خیلی کم پیش می‌آید، اما بعضی وقت‌ها اوج بی‌توجهی همه به لزوم پاکیزگی نوشته‌ها را که می‌بیند، چنان آزرده می‌شود که نمی‌تواند بر خودش مسلط باشد. آقای ویراستار خیلی دلسوز است، و گاهی وقت‌ها که خیلی خیلی آزار می‌بیند، صاحبان نوشته‌هایی که به ویراستاری و پاکیزگی متن‌ها بی‌توجه‌اند را «نفهم» و «بی‌سواد» و «یابو» می‌بیند. آقای ویراستار اما دلسوز است و همه را کمک می‌کند.

آقای ویراستار همه‌ی زندگی‌اش را برای این کار گذاشته. آقای ویراستار وقت ندارد بنویسد.

 
 

مرحوم شهید آیت‌الله مطهری در صفحه‌ی ۱۵۲ کتاب امدادهای غیبی در زندگی بشر، در بیان نقش حساسیت‌های کاذب اجتماعی در عدم رشد مسلمانان آورده است:

گاهی مردم به علل خاص اجتماعی، حساسیت خود را درباره بعضی مسایل بسیار اصولی دین‏ از دست می‏دهند، گویی شعورشان نسبت به آن اصول خفته است‏. به چشم خود می‏بینند که آن اصول پایمال می‏شود اما کک‌شان نمی‌گزد.

اما درباره بعضی مسائل که از نظر خود دین جزء اصول نیست، و جزء فروع‏ است، یا احیانا جزء فروع هم نیست، جزء شعائر است، یا خیر جزء اصول است ولی بالاخره اصلی است در عرض اصل‌های دیگر، آنچنان حساسیت نشان می‏دهند که حتی توهم خدشه‏ای بر آن، یا شایعه دروغ خدشه بر آن، آنها را به جوش می‌آورد.

گاهی هم حساسیت‌های کاذب در جامعه به وجود می‌آورند یعنی مردم درباره‏ اموری حساسیت نشان می‏دهد که دلیلی ندارد.

در ادامه‌ی همان صفحه داستانی نقل شده که گویا واقعی است:

در یکی از شهرستان‌ها مردی از کسبه که خیلی مقدس بود، خدا به او فرزندی‏ نداده بود جز یک پسر. آن پسر برایش خیلی عزیز بود، طبعا لوس و ننر و حاکم بر پدر و مادر بار آمده بود. این پسر کم‌کم جوانی برومند شد.

جوانی، فراغت، پولداری، لوسی و ننری دست به دست هم داده بود و او را جوانی هرزه بار آورده بود. کم‌کم در خانه پدر که هیچوقت جز مجالس مذهبی مجلسی تشکیل‏ نمی‌شد بساط مشروب پهن می‌کرد. تدریجا زنان هر جائی را می‌آورد.

پدر بیچاره دندان به جگر می‏گذاشت و چیزی نمی‏گفت. در آن اوقات، تازه «گوجه فرنگی» به ایران آمده بود. عده‏ای علیه‏ این گوجه ملعون فرنگی! تبلیغ می‏کردند به عنوان اینکه فرنگی است و از فرنگ آمده، و حرام است و مردم هم نمی‏خوردند و تدریجا مردم آن شهر حساسیت‏ شدیدی درباره گوجه فرنگی پیدا کرده بودند و از هر حرامی در نظرشان حرامتر بود.

در آن شهر به این گوجه، «ارمنی بادمجان» می‏گفتند. این لقب از «گوجه فرنگی» حادتر و تندتر بود، زیرا کلمه گوجه فرنگی فقط وطن‏ این گوجه را مشخص می‏کرد، ولی کلمه ارمنی بادمجان، مذهب و دین آن‏ را معین کرد! قهرا در آن شهر تعصب و حساسیت مردم علیه این تازه وارد بیشتر بود.

روزی اهل خانه به آن حاجی که پسرش هرزه و لاابالی شده بود و خودش خون می‏خورد و خاموش بود، خبر دادند که امروز آقا پسر، کار تازه‏ای کرده است‏؛ یک دستمال «ارمنی بادمجان» با خود به خانه آورده است.

پدر وقتی این خبر را شنید، دیگر تاب و توان را از دست داد. آمد پسر را صدا زد و گفت: «پسر! شراب خوردی صبر کردم، دنبال فحشا رفتی صبر کردم، قمار کردی صبر کردم، خانه‏ام را مرکز شراب و فحشا کردی‏ صبر کردم، حالا کار را به جایی رسانده‏ای که «ارمنی بادمجان» به خانه من‏ آورده‏ای. این دیگر برای من قابل تحمل نیست. دیگر من از تو پسر گذشتم‏. باید از خانه من به هر گوری که می‏خواهی بروی.»

مطالب کتاب را با اندکی ویرایش کرده‌ام.

اینجا می‌توانید کتاب امدادهای غیبی شهید مطهری را بخوانید، و از اینجا می‌توانید همه‌ی متن کتاب را برای همیشه صاحب بشوید!

 
 
 
نوشته‌های دودینگ‌هاوس، طرح‌اش، و تمام بودن‌اش مال من است. اخلاق هم خوب چیزی است!